تبليغاتX
عشق مشرقی
از دل مینویسم تا آرام گیرد این شکسته تن...
جای تو هنور هم خالیست

 با اینکه چند نفری از آن گذر میکنند اما دلم خانه ابدی توست ،

جای خالیت را چه کسی پر میکند؟

انتظار ندارم این خانه خالی پر شود،

من این درد بی تو بودن را با هزاران بار با این و آن بودن عوض نمی کنم،فقط خودم را فریب میدهم،دلم را چه کنم که به تو ایمان دارد،

قلبم برای تو می تپد،

اشکم برای تو میریزد،چشمانم انتظار دیدنت را دارند،

بنگرکه چگونه تمام وجودم ازتوست،

زندگیم در دست توست...

بتاب برمن،

بتاب ای آفتاب هستی من...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 0:40  توسط شایان | 

عشق من عشق مشرقیست
ساده و آرام ، غرق بی کسیست
آرام گرفته درآغوش تنهایی
اسیر عشق دیگری پر زده از رهایی
اسارت عشق من درد من است
بدون این درد،آن روز،روز مرگ من است.
بی تو بودن روز های مرا تکرار می کند.
لبخند لبانم،غم دلم را انکار میکند

غم بی تو بودن آشکار و عیان است
نه نیاز به گفتن ،نه نیاز به بیان است
این غم را در چشمانم می توانی ببینی
اما ساده تر میتوانی  آن را از من بگیری.
زندگی را بر من تلخناکتر مکن
خسته ام، دلم را دردناک تر مکن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:56  توسط شایان | 

شکست را باید بپذیرم ...من بی نهایت ضعیفم ...غلبه کردن کار من نیست... من دشمنی بلد نیستم...من سراپا دوست داشتنم...سرنوشت من بد است ،اینان بدترش می کنند،من تصمیم گیرنده نیستم ،شاید آنها زندگی کردن را بهتر بلدند،فقط یک راه را من میتوانم انتخاب کنم آن هم...

                                                  کمی باید تامل کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:38  توسط شایان | 
روزها بر من تلخ و زجر آور

شب ها تاریکی سرد است و مرگ آور

بی تو بی قرارم ،از همه جا به تنگ آمده ام

یادت تسکین دردم نیست ،فقط خودت را می خواهم ...

شب ها وقتی میدانستم فردا دوباره می بینمت،چقدر دیر میگذشتند

فردا که میدیدمت آن لحظه ها چه زود عبور می کردند

هنوزهم اخم کردن هایت،تبسم هایت،لبخندهایت،بر تصویر ذهنم نقش می بندند...

روزها میگذرند هر روز به روزهای ندیدنت اضافه میشود

اما...

نمی دانی که عشقت چه سرزنده و استوار بر من حکمفرمایی می کند...

                                                                                         "کاش میدانستی"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 14:44  توسط شایان | 

آرزوی من رسیدن به آرزوهایتان در سال جدید ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 22:48  توسط شایان | 

یادش بخیر زنگ دیکته می شد...

معلم املا میگفت هنوز هم طنین صدایش در گوشم هست...همیشه اول جمله می گفت بعد هم یکی دو خط کلمه:

بابا نان داد .بابا آب داد. مادر آمد...  .

نقطه سر خط کلمه بنویسید:

 انار فاصله دوست فاصله باران فاصله ابر.

مبصر دفترارو جمع کنم.

اما اکنون معلم زمانه دیکته میگوید:

یکی را دوست داری.او تو را دوست نمی دارد.تمام دنیا ی تو ،اوست.نمی داند دلت اسیر اوست.

نقطه سر خط

تو  فاصله  او...  .

فاصله های دیکته به اندازه ی یک خط بود و تمام شدنی اما فاصله میان من و تو باور نکردنی...

                                                                                                 شایان

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 14:7  توسط شایان | 
میگذرد از آسمان دلم

درد و رنج و غصه و ماتم

ستاره ای در آن پر نمی زند

به ویران دل ما کسی سر نمی زند

از تو رنجید از تو مرد

 شکست، ذره ذره کردیش خورد

مانند شمع سوخت،خاموشش کردی

 زیر پایت له شد فراموشش کردی

مدتی بود سازش نمی کردی

رفتی وبی تفاوت رهایش کردی

اکنون هر طپشش نامت را میخواند

تلاش بیهوده میکند خودش میداند

 بی سرزمین مانده و یک دل خراب و ویران

 چشمانم منتظر به در ،خیره اند و حیران

 پس کی به دادش میرسی ای منجی

بیا،رهایم کن از این مرگ تدریجی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 1:42  توسط شایان | 
 

دارم میرم برات بمیرم

بگذر از من

اما بدون تا لحظه آخر به چشمات اسیرم

گریه نکن طاقت اشکاتو ندارم

نمیشه بهم برسیم

من مسافر دیار دیگرم

قسمت تو یار دیگریست

بی سرزمین راهیه سرزمین بی کسیست

میرموبه خاطرت میمیرم

شاید اینجوری آروم بگیرم

غصه نخور تنهات نمی ذارم

دریای اشکامو واست جا میذارم

                             ***************************

بهت اینو میخوام بگم و برم

اگر روزی با یارت از کنار مزارم گذشتی

مبادا بگویی من که بودم

فقط بگو مجنون عشقی بیهوده بودم

لحظه لحظه یاد تو باما

میکنم هر لحظه تو را دعا

                                 *الهی از عمر من بگیر به عمر معشوقم بیفزا*

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 0:46  توسط شایان | 
دور  شده ام ازتو...

 باورم نمی شود،مدتی باشد تو را ندیده باشم .

تقصیر من بود،عذر مرا بپذیر همه از بهر گناهان منست.

بی توام اما بدان به اندازه یک پلک زدن هم تصویرت را فراموش نمی کنم.

در خاطر من جایی نیست ،

فقط یاد تو در آن می گنجد

اگر یادت تو هم همراهیم نمی کرد بدان که اکنون من با خاک هم آغوش بودم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 15:42  توسط شایان | 

من سراسر تکرار توام

من جاری از نگاه پر مهر توام

به من بنگر به این قامت شکسته

 دلی که به تو امید بسته

ساده و بی کسم و تنها      به امید وصال توام    

                                            این لحظه اگر میانمان فاصله ای نباشد

                                                 سراسر لحظه ها را از آن توام

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 14:4  توسط شایان |